يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

عکسای 11 تا 12 ماهگی یسناجونی

سلام فندق مامان .... خوشگل خانوم عکسای این ماهت چون زیاد بود تو یه پست جدا واست گذاشتم ... اینم شما و   عکسای 11 تا 12 ماهگی ...   تو این عکس خیلی قشنگ لم دادی رو مبل و داری کارتون می بینی ...   این عکسم که خاله فاطمه روسری سرت کرده ....   یسنا گلی در حال خوردن نارنگی ....       و اما یسنای شیطون که سطل اسباب بازی هاشو برعکس کرده و رفته روش ....     اون بالا چی کار میکنی دخمل گلم ؟!؟!؟!       این عکس هم خونه مامانی اینا ست که نشستی تو جعبه و بیرونم نمی...
25 آذر 1394

آهای آهای خبردار 1 سال گذشت ...

1 سال پیش ... من و دخترکی تازه وارد ... عطر تازه زندگی ... عشق .. آرزوهای جدید ... گریه های بی صدای  دخترکم ... آرامش بی حد ... خدایا شکرت ... هزاران هزار بار شکرت ... به خاطر همه چیز ... به خاطر هدیه زیبایی که به من دادی ... دخترکم تو هستی، تمام جهان با من است تو آفتابی و آسمان با من است به عمق نگاهت که سر می زنم فضایی بدون زمان با من است هیچ تنها نخواهم گذاشت تو را ... تا زمانی که جان با من است ... تو مرا می خوانی ، من تو را ناب ترین شعر زمان می  دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی ... ماه من ، وقتی شانه های کوچکت پناهگاه استوار روح پریشانم می شود، لذت لمس پیکر معصوم تر از باران ...
24 آذر 1394

اولین برفی که یسنا دید ...

سلام دخمل مامان ... سلام خوشگل خانوم .... جوجوی مامان این پست رو به خاطر ذوقی که داشتم واست گذاشتم...  آخه امروز شما اولین برف زندگیت دیدی و در ضمن اولین برف بازیه زندگیتو کردی .....   اون روز مصادف بود با 16 آذر سال 1394 یعنی 11 ماه و 27 روزگی شما . از شب قبلش بارش برف شروع شده بود و صبح اون روز من از همیشه زودتر از خواب پا شدم چون حتی از شما هم بیشتر ذوق داشتم واسه دیدن برف ... خلاصه اینکه شما رو هم زودتر از خواب بیدار کردم یعنی ساعت 8:30 و بردم پشت پنجره و نشونت دادم برف هارو... اولش با تعجب نگاه میکردی اما به محض اینکه ایمان و دیدی که تو حیاط برف بازی میکرد؛ کلی ذوق کردی و میخواستی بری پایین .......
16 آذر 1394
1